تبلیغات
بابا لنگ دراز
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

مدتی بخاطر برنامه های پراکنده ، سفر و یه چیزای دیگه (!) نیستم و وبلاگ آپ نمی شه.
هر چند روز نظرها رو چک می کنم.
اگر کسی کاری داشت می تونه ایمیلی هم با من درارتباط باشه

آدرس ایمیل من

bld1357@yahoo.com  

خداحافظ تا دیداری دوباره



یکی از مراجع می گفت
ما یک گاری چی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت : «حاج آقا سلام، ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید؟» 
گفتم : «بله»
گفت: « فهمیدم چون سلام هایت تغییر کرده »
من تعجب کردم گفتم: « یعنی چه؟ » 
گفت: « قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی، همۀ اهل محل همین طور هستند
هرکس خانه اش گازکشی می شود دیگر سلام علیک او تغییر می کند. «


این آقا که از بزرگان است فرمود: « من فهمیدم سی سال، سلامم بوی نفت می داد. عوض اینکه بوی خدا بدهد

سی سال او را با اخلاق اسلامی تحویل گرفتم- خیال می کردم اخلاقم اسلامی است- ولی حال که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم

(استاد سید عباس موسوی مطلق)

 

 

 

یادمان باشد ، سلاممان بوی نیاز ندهد ...




ما؛
نسل اول مردمی هستیم،
که بیشتر از زبانمان
با «انگشتهایمان» حرف زده ایم،
و با «چشمانمان» حرف یکدیگر را شنیده ایم.
و دل هایمان را بایگانی کرده ایم.

نسل های قبلی ما
با «چشمانشان» حرف می زدند،
و با «چشمانشان» می شنیدند.
و با دلهایشان می فهمیدند...


بابا لنگ دراز


مکث کوتاه
یکشنبه 24 آبان 1394 ( نظرات )
چند سال بعد روزی که فکرش را هم نمی کنیم
توی خیابان با هم روبرو می شویم.
تو از روبرو می آیی. هنوز با همان پرستیژ مخصوص به خودت قدم بر می داری فقط کمی جا افتاده تر شده ای...
قدم هایم آهسته تر می شود...
به یک قدمی ام می رسی و با چشمان نافذت مرا کامل برانداز می کنی!
درد کهنه ای از اعماق قلبم تیر می کشد...
و رعشه ای می اندازد بر استخوان فقراتم.
هنوز بوی عطر فرانسوی ات را کامل استنشاق نکرده ام که از کنارم رد شده ای...
تمام خطوط چهره ات را در یک لحظه کوتاه در ذهنم ثبت می کنم...
می ایستم و برمی گردم و می بینم تو هم ایستاده ای!
می دانم به چه فکر می کنی!
من اما به این فکر می کنم که چقدر دیر ایستاده ای!
چقدر دیر کرده ای!
چقدر دیر ایستاده ام!
چقدر به این ایستادن ها سال ها پیش نیاز داشتم
قدم های سستم را دوباره از سر می گیرم...
تو اما هنوز ایستاده ای...
خداحافظی‌ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشند اما مطمئناً بازگشت‌ها بدترند.


توی فیلم دهلیز، صحنه ای بود که پسر کوچولو، شیشه ی خونه همسایه رو با توپ شکسته بود و دررفته بود. حالا باباش داشت نصیحت می کرد که «پسرم این کار تو درست نبوده، آدم وقتی اشتباه می کنه باید عذرخواهی و طلب بخشش کنه.»
بعدهم دست پسرش رو گرفته بود تا بهش یاد بده چطور باید عذرخواهی کرد و راه درست چیه.

درب خونه رو که زد، آقاهه با عصبانیت اومد دم در و وقتی قضیه رو فهمید، هر چی از دهنش دراومد به پدر و پسر گفت و کلی توهین کرد و خلاصه پدره جلوی بچه ش سنگ روی یخ شد.

یادمه وقتی این صحنه فیلم رو توی سینما دیدم، واقعا حالم گرفته شد. اینکه در فرهنگ ما، بخشیدن اشتباه چه قدر جایگاه داره و ما مردم چقدر آدم های تند و کینه ای هستیم در مواجهه با خطای دیگران.

راستش، این روزها وقتی عذرخواهی « عموهای فیتیله ای » رو می بینم و گوش کر یک عده از مردم و مسئولین رو، بی اختیار یاد این صحنه از فیلم دهلیز می افتم.
خدا کنه رسم بخشش و مهربانی از این مملکت ریشه کن نشه...




از این مطالب «هر کس این دعا را امشب برای ده نفر بفرستد هر حاجتی داشته باشد خدا برآورده می کند» توی محیط مجازی دیدین؟!

آدمی رو می شناسم که از قضا، آدم کتابخوان و تحصیلکرده ای هم هست، اما متأسفانه نه تنها کوچکترین اعتقادی به هیچ دین و خدایی نداره، بلکه با مسایل مذهبی به شدت مخالف و دشمنه و سر این مسایل چند بار باهم بحثمون شده.
برام جالبه که این آدم، کاملا مغرضانه و عمدی، کلی از این مطالب رو در گروه تلگرامی که منم عضوش هستم منتشر می کنه... و چقدر ساده اند آدمهایی که این مطالب رو برای دیگران کپی می کنند...
برای هیچ دین و کشور و گروه و آدمی، دشمنی خطرناکتر از حماقت نیست.

یک سایت خوب برای جواب دادن به شایعات فضای مجازی.


احساس دربسته!
دوشنبه 18 آبان 1394 ( نظرات )
یکی از دوستامو که بازیگر نمایشه، طی مراسمی دعوت کردن بالای سن که ازش تقدیرکنند. طبق معمول یک قاب تقدیرنامه و یک پاکت دربسته هم بهش اهدا کردند و به افتخارش دست زدند.

مجری ازش پرسید :«الان دقیقا چه حسی دارید از اینکه اینجا هستید و ازتون تقدیر می شه؟»
اونم خیلی راحت و صریح پشت تریبون جواب داد که : «احساس من در حال حاضر به این بستگی داره که توی این پاکتی که به من دادی، چقدر پول باشه!»

همچین دوستای صادقی داریم ما!



سالها قبل، وقتی می خواستم یک کار تجاری رو شروع کنم، به دلایلی، لازم بود یک شریک خوب برای کارم انتخاب کنم. موقعیت خیلی خوبی بود و به قول معروف «پول خوبی توش بود». 
برای شراکت، از بین گزینه هایی که وجود داشت، طبیعتا رفتم سراغ نزدیک ترین دوستم که از قضا، با هم قوم و خویش هم بودیم و سالهای سال با هم بزرگ شده بودیم و دوست ایده آلی برام به شمار می رفت.
طبق پیش بینی، ظرف مدت چند ماه، حسابی کارمون بالا گرفت، قراردادهای خوبی بستیم و پول نسبتا زیادی به شرکت سرازیر شد. این قسمت خوب ماجرا بود. اما قسمت بدش اینکه آروم آروم، با بالارفتن درآمد، متوجه تغییراتی در رفتار رفیق شفیق مون شدم. یه اخلاق هایی که تا اون زمان، هیچ وقت در اون موقعیت نبودیم تا متوجه ش بشم. 
بهانه جویی های الکی، مقایسه های عجیب، رئیس بازی، اختلافات جورواجور و سهم خواهی های نابجای بیشتر.... اونقدر اختلافات بالا گرفت که کار به درگیری فامیلی و دخالت دیگران رسید و خلاصه در کمتر از شش ماه، هم رفاقت و فامیلی ما حسابی به هم خورد و رفت و آمدها قطع شد و چندتا خانواده با هم قطع رابطه کردند، هم اون موقعیت کاری رو به خاطر همین درگیری ها از دست دادیم و تموم شد و رفت...




خیلی تجربه ی تلخی بود. تلخ اما مهم؛ اونجا بود که فهمیدم آدمهای اطراف ما، هر کدوم تا وقتی که در جای خودشون باشند، روابطمون خوب و بدرد بخوره. 
- یک دوست خوب، لزوما یک شریک تجاری خوب نیست،
- یک همکلاسی خوب، لزوما یک دوست خوب نیست،
- یک آدم خیلی مهربون و منطقی و باکلاس، ممکنه در موقعیت های خاص دیگه یی، تبدیل به یک آدم خیلی نفرت انگیز، لجباز و غیرقابل تحمل بشه، حتی اگر سالهای سال اون رو بشناسید.
و نیز ، یه آدمی که دوست دختر/دوست پسر خیلی ایده آلی بنظر میرسه، کوچکترین تضمینی وجود نداره که لزوما «همسر ایده آلی» هم برای شما باشه.



سالروز تولد و تبریک و جشن و این جور چیزا خوبه، از این نظر که بهانه ایست برای ابراز علاقه ها و تجدید دوستی ها، اما وقتایی که می بینم بعضی آدما براشون بیش از حد این قضیه مهم میشه، راستش خیلی متأسف می شم...

مثلا طرف رابطه ش با دوستش خراب می شه فقط به جرم اینکه اون فراموش کرده، یا نتونسته به هر دلیل بهش کادوی تولد بده و توی جشن تولدش شرکت کنه...
مثلا همه ی مبنا و اندازه گیریش برای میزان رفاقت آدمها، میشه اینکه ؛ کی زودتر به من تبریک تولد گفت و کادوی بهتری خرید؟!
مثلا همه ی هم و غمش، میشه اینکه چطوری جشن تولد پرخرج تر و شلوغ تری برگزار کنم و الی آخر...

یکی نیست بگه : «خب! رفیق عزیز! میشه در دو سطر توضیح بدی که شخص جنابعالی چه نقش موثری در این اتفاق میمون و مبارک داشتی که حالا لازمه بهت تبریک بگیم و اگر یادمون بره، می شیم آدم بده؟!! 
خب اگر مامان و بابا باعث و بانی ش بودن، لازمه به اونا تبریک بگیم نه تویی که نهایت زحمتت در جریان تولد این بوده که به محض ورود به دنیای خاکی، دهن مبارک رو باز کردی و از ته دل نعره زدی و اعتراض کردی به اینکه چرا از اون جای گرم و نرم و راحت بیرونت کشیدن!

و اما:
اینی رو که می نویسم، خیلی بهش فکر کنید؛
به نظر من، انسان تنها موجودیه که جدا از اون تولد نسبتا اجباری، می تونه هر وقت خودش تصمیم گرفت، دوباره و چندباره متولد بشه. مثلا همین امروز می تونیم تصمیم بگیریم از همین لحظه یک آدم دیگه بشیم. یک موجودی که تازه متولد شده، عیب و ایرادها و سستی ها و تنبلی ها و حسادتها و کینه ها و نفرتهای قبلی رو نداره. یک آدم کاملا جدید که از همین الان متولد می شه با همه ی خصوصیاتی که به عنوان یک انسان واقعی می تونه داشته باشه...

این «تولد» هست که جای «تبریک» و «جشن سالگرد تولد» گرفتن داره... چون ماییم که به وجودش میاریم.
بیاییم همین الان، در همین لحظه، دوباره متولد بشیم و روز تولدمون رو در کنار لیستی از تصمیمات و پاکسازی های درونی و برونی، یه گوشه ی دفترمون بنویسیم و هر سال این موقع رو جشن بگیریم و اگر کسی هم نبود، خودمون به خودمون بابت این «تولد حقیقی» تبریک بگیم و لذت ببریم...

بیاییم دوباره متولد بشیم.


عجیب
چهارشنبه 13 آبان 1394 ( نظرات )


عجیب است که 

پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری !

بعد از چند روز به دوستی

بعد از چند ماه به همکاری

بعد از چند سال به همسایه ای

اما بعد یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم . . .



و چه به جا گفته اند که:

آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند



وقتی با صحنه ی تصادفی مواجه میشین، چیکار می کنین؟
کاملا صادقانه می گم و دور از شعار؛ اگر حس کنم از دستم کمکی ساخته س، کمک می کنم، وگرنه به هیچ وجه برای تماشا توقف نمی کنم.
اما متاسفانه در چنین مواقعی خیلی از مردم، انگار پس از مدتها سوژه ای برای سرگرمی پیدا کرده باشند، برای ارضای حس کنجکاوی، ترحم، یا هرچیز دیگه ای برای تماشا جمع میشن، اونقدر ازدحام میشه که حتی راه نیروهای امدادی هم بند میاد. این خاص کشور ما نیست، خیلی از کشورهای دیگه هم، بخصوص اونایی که سطح فرهنگ پایین تری دارند، همین فرهنگ غلط رواج داره. 
صفحه ی حوادث روزنامه ها، همیشه جزو پرطرفدارترین صفحاته. سایت هایی که موضوع حوادث رو دنبال می کنند، یا تصاویر فجیع و آزاردهنده میذارن، همیشه مخاطبین زیادی رو جذب می کنه، اما واقعا چرا؟!

چندسال پیش فیلمی دیدم با همین مضمون؛ کسی دچار حادثه شده بود و مردم، بجای کمک، از صحنه ی مرگ او فیلم گرفته و در فضای مجازی به نمایش گذاشته بودند. حالا، یکی از نزدیکان قربانی، تبدیل شده بود به قاتلی زنجیره ای که با روش خاصی عمل می کرد: قربانی ها به وسیله ی تماشاچی ها کشته می شدند! به اینصورت که فرد قربانی رو توی سایت اینترنتی مقابل دوربین و پخش زنده قرار میداد و به وسیله ی یک سیستم هوشمند، با بالارفتن تعداد مخاطبین و تماشاچیان سایت، کم کم سم مهلکی به بدن قربانی تزریق می شد. در واقع هر تماشاچی با ورود خودش به سایت، سهمی در کشتن قربانی داشت. اما مردم، با وجود دانستن این موضوع، از روی کنجکاوی یا ترحم(!) باز هم به صورت انبوه وارد سایت می شدند تا وضعیت قربانی رو تماشا کنند...

علت پرداختن به این موضوع، داستان آشنایی ام با وبلاگ بنده خدایی بود که البته بعضی از خواننده های اینجا اون رو به خوبی می شناسند، اگر دوست داشتید در ادامه مطلب بخونید.




ادامه مطلب



بخشی از جواب یک نامه:

 توی روانشناسی، یک نظریه ی غالب وجود داره درمورد تاثیر ضمیر ناخودآگاه. یعنی یک «خود درون» که بدون دخالت اراده ی انسان ، به دیدگاهها و شناخت هایی می رسه و به شدت روی رفتار و نگاه آدم تاثیر می ذاره . برای آنچه توی ناخودآگاه ما می گذره تقریبا ما هیچ اختیاری نداریم. اما این ناخودآگاه، خودش، متاثر از اتفاقاتی هست که بیرون می افته. اتفاقاتی که ممکنه به ظاهر آدم ازش خوشش بیاد، اما روی ناخودآگاه، یعنی کارگردان حقیقی افکار و رفتار ما، تاثیرش برعکس باشه. برای اینکه کاملا متوجه بشی ، دوستی های دختر و پسری رو مثال می زنم:


وقتی دختری حاضر می شه پنهانی با پسری دوست بشه، در ناخودآگاه پسر (بدون اینکه خودش بخواد یا حتی متوجه باشه) این سوال و تردید به طور جدی شکل می گیره : کسی که به پدر و مادر و حریم خانواده ش (با تمام محتبی که بهش دارند و با تمام زحمتی که برای بزرگ کردنش کشیدند) خیانت می کنه و بهشون دروغ می گه، چطور می خواد با من صادق باشه؟؟؟ منی که تازه از راه رسیدم و هیچوقت به اندازه ی پدر و مادرش به گردنش حق نداشتم و ندارم!


پ.ن.: در مورد پسرها هم همین صدق می کنه. نهایت اینکه ؛ خشت اول را نباید کج گذاشت...



صبح، توی حلیم فروشی نشسته بودیم به خوردن، که خانومه اومد بالاسرمون و دستشو دراز کرد برای گدایی. لباس ژنده و پاره و کثیفی به تن داشت، بچه اش را به پشت بسته بود. سر و وضع ش نشون می داد باید تبعه ی پاکستان باشد یا نهایتا از روستاهای مرزی، از آن ایل و طایفه هایی که هر سال، این موقع به شهرهای بزرگ سرازیر می شوند و چه بسا خیلی هاشون هم واقعا مستحق کمک نیستند و توی گدایی، حرفه ای شدن و مشاهدات قبلی من نشون می داد، توی اینها آدمهایی هستند که درآمدشون از یک آدم تحصیلکرده ی آبرومند به مراتب بیشتره...

صدقه کار خوبیه، به شرطی که به اهلش برسه، وگرنه تبدیل می شه به تشویق تکدی گری، ترویج دروغ و دغل و تایید گداپروری و بیعاری! آدم بی احساسی نیستم، اما در این جور مواقع، معمولا ترجیح می دم صدقه رو یا بریزم به  صندوق های کمیته امداد یا نهایتا از طریق خیریه ها عمل کنم. 

خانومه همچنان ایستاده بود بالای سرم. دستی مملو از چرک و سیاهی به سمتم دراز بود، بچه ش با صورتی که معلوم بود هفته هاست آبی بهش نخورده روی دوشش بخواب رفته بود و آب دهن آویزون و دماغ و ...... (ینی بیش از این صحنه پردازی کنم وعده ی غذای بعدی رو بی خیال می شید!) باید یه جوری از دستش خلاص می شدم. جواب منفی به گدای حرفه ای ، یعنی اصرار و پافشاری بیشتر... موندن بیشتر اون، یعنی زهرمار شدن صبحانه ت! چاره ای نبود... پولی بهش دادم و خلاص...



به این فکر می کردم که ؛ وضع بعضی از بنده های خدا اونقدر خراب می شه، اونقدر گند می زنند، اونقدر چرک و پلشتی بالا میارن که خدا - قبل از اینکه اونا دستی به آسمون بلند کنند - همه چی بهشون می ده. یه جوری بهشون مال و منال و رفیق و مقام و منصب می رسونه که حالا حالاها در خونه ی خدا آفتابی نشن و حال اهل ملکوت رو به هم نزنند...



محبت امام حسین علیه السلام از بزرگترین نعمت هایی است که خدا به ما عطا کرده. اما نوع و عیار و خلوص و عمق محبت ها، با هم فرق می کند.
قاعده ای هست که می گوید: «محبت، سنخیت می آورد»
سنخیت یعنی تشابه و هم جنس شدن دوچیز باهم.
دیده اید وقتی از معلمی، استادی، کسی، خوشمان می آید، بی آنکه متوجه باشیم، بعد از مدتی حرف زدنمان، نوع لباس پوشیدنمان، انتخاب رنگ ها، نگاهها، عقاید، عادتها...  و خلاصه همه چیزمان کم کم شبیه او می شود؟

اگر خواستید عیار و اندازه مرغوبیت محبت خودتان را نسبت به امام حسین علیه السلام بسنجید، ببینید در رفتارتان، عبادتتان، کارها و عادت ها و روابط روزمره تان چقدر شبیه او شده اید.




یک مطلب انتخابی در ادامه مطلب
غذای نذری
سه شنبه 28 مهر 1394 ( نظرات )

یکی از انتقاداتی که زیاد توی نوشته های و پیام ها ، نسبت به رسم و رسوم محرم دیده می شود، موضوع غذای نذری است. مثلا گفته می شود این نذرها باید به آدم مستحق برسد، یا استقبال مردم از غذاهای نذری را تقبیح و مسخره می کنند، بخصوص اگر طرف مال و ثروتی هم داشته باشد. 

نکته ی اول این که: گاهی موضوع نذر آدم، سیر کردن نیازمندان است که قطعا عمل نیک و خداپسندانه ای است. اما موضوع اغلب نذرهای محرمی، اطعام عزاداران امام حسین علیه السلام است نه کمک به فقرا. آدمها در نیت نذر خود و تصمیم در مورد چگونگی صرف اموالشان در حد زیادی آزادند. ما حق نداریم سلیقه ی خودمان را برتر بدانیم و از نوع هزینه کردن آنان انتقاد کنیم. 

نکته ی دوم این که: مردم به برکات فراوان و قدرت شفای جسمی و روحی غذاهای نذری اعتقاد دارند. اشتیاق آنان برای گرفتن این غذاها را به پای شکم چرانی نگذاریم و هیچوقت آن را مسخره نکنیم.

راستی، غذای نذری اگر داشتید، بابا لنگ دراز را هم خبر کنید!