تبلیغات
بابا لنگ دراز - همچین آدمی بودم من!
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

ماجرا از این قرار بود که یکی از بچه های مدرسه بخاطر بیماریش توی بیمارستان بستری شده بود و من به همراه چندتا از بچه های مدرسه قرار بود بریم ملاقاتی ش، اما دیر رسیدیم و ساعت ملاقات تموم شده بود. 
بیمارستان، از مراکز وابسته به ارتش بود و تا دلتون بخواد، مقرراتش خشک! هر چی التماس کردیم که چند دقیقه اجازه ملاقات داشته باشیم زیربار نرفتن...
نهایتا تصمیم جسورانه ای گرفتیم! اینکه بریم پشت بیمارستان و مثل دزدها از روی دیوار وارد بشیم!!
همین کارو کردیم، قلاب انداختیم و از روی دیوار خودمون رو به محوطه و ساختمون رسوندیم و بالاخره مریضمون رو ملاقات کردیم. اما زمان برگشت، ظاهرا متوجه ما شدن و گیر افتادیم!
ما رو بردند دفتر حراست اونجا و چندتا نظامی بداخلاق هم شروع کردند بازپرسی...   ( ادامه مطلب رو بخونید)


- چرا از دیوار بالا رفتید؟
- می دونید اینجا محیط نظامیه؟!!
- می دونید جرمتون خیلی سنگینه؟!
- باید بفرستیمتون بازداشتگاه... دادگاه نظامی...

خلاصه کار داشت خیلی بیخ پیدا می کرد. 

از بچه ها پرسیدند: «مال کدوم مدرسه اید؟»
- مدرسه محسنین! بلوار ابوذر
- اوه ، اونجا که خیلی مدرسه ی خوبیه... هر کسی رو اونجا ثبت نام نمی کنن! می دونید اگر مسئولین مدرسه تون بفهمن چیکار کردین چی می شه؟!

بچه ها با گردن های کج و قیافه های مظلومانه به من اشاره کردند:
- « اتفاقا این آقا مربی پرورشی مدرسه س که همراهمونه! »


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
صحبت جانانه سه شنبه 21 مهر 1394 02:52 ب.ظ
من فکر می کردم شما دانش آموز بودین اون وقتا!
یعنی فکر کردم این خاطره ی بچگیتونه
:)

داشتن معلم پایه از بهترین خاطراته مدرسه ست:)
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
قسمت جالب ماجرا هم همین مربی بودن من بود که از نگاه شما افتاده بود!
با این حساب خاطره ی خوشی برای دانش آموزان اون موقع مون بجا گذاشتیم!
صحبت جانانه دوشنبه 20 مهر 1394 06:31 ب.ظ
:)))))

حیلی جالب بود
ایول به مربیتون
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
مربی شون خودم بودم!
سارا جمعه 17 مهر 1394 07:31 ب.ظ
سلام گلم
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
و علیکم السلام!
مرسی از حضورت گلم
مهرانا جمعه 17 مهر 1394 12:15 ق.ظ
سلام
عجب داستانی!من هم از این معلم هایِ همراه داشتم دوره دبیرستان!
بی نظیرن!
واقعیت داشت داستان؟!
اگر اینطوره خوشا به حالتون.
راستی اسمتون رو هنوز نمیدونم!
خوشحال شدم از آشنایی
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله خاطراتی که اینجا می نویسم واقعیت داره
مگر اینکه جایی بنویسم که این داستانه
اسم منم اینجا بابا لنگ درازه!

مرسی که دنبال می کنی
جودی ابوت پنجشنبه 16 مهر 1394 07:41 ب.ظ

عالیییی بود كارتون
بالاخره برای صحبت تون پاسخی پیدا كردم
لطفا ایمیل خود راچك كنید پدر
کافه آرامش چهارشنبه 15 مهر 1394 02:54 ب.ظ
:))))
Mina سه شنبه 14 مهر 1394 07:27 ب.ظ
واااااای از دست شما
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
NANA سه شنبه 14 مهر 1394 04:57 ب.ظ
سلام


+عجب مربی پایه ای...


+چه خوبه که زندگیتوون هرروزتقریباخاطره داره
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله . من واقعا زندگی پرماجرایی داشتم ... و دارم!
رز صورتی سه شنبه 14 مهر 1394 03:58 ب.ظ

خیلی قشنگ و جالب بود...
چه اقای مربی پایه ای...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
ینی شما فکرشو بکن! حیثیت واسه مربی ها نذاشته بودیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.