تبلیغات
بابا لنگ دراز - عدد آشنا
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

عدد آشنا
دوشنبه 20 مهر 1394 ( نظرات )

چهل و پنج هزار و هفتصد تومان...
چرا این عدد لعنتی اینقدر آشناست؟!
روی صندلی عقب تاکسی بچه را خوابانده بود و سر باندپیچی شده اش را روی پا گرفته و به آرامی نوازش می کرد. رقص نورهای رنگی مغازه ها به سرعت از جلوی چشمش می گذشت. صدای رادیوی تاکسی تمرکزش را به هم می ریخت. چهل و پنج هزار و هفتصدتومان، هزینه ی بخیه ی سربچه و پانسمان آن شده بود... اما چرا چهل و پنج هزار و هفتصد... چرا اینقدر آشنا؟!

ساعتی پیش، با صدای جیغ و داد بچه های همسایه بیرون دویده بود. بچه از راه پله ساختمان افتاده و خون سرش به صورت دویده بود. ابتدا گریه نمی کرد. شوک زده بود. اما بعد با وحشت می گریست. 
بچه را با عجله و نگرانی بسیار به درمانگاه رساند. خوشبختانه آسیب عمقی نبود. چندتا بخیه و پانسمان و تمام... حالا خدا را شکر می کرد که بلا گذشته است. اما این عدد لعنتی... چهل و پنج هزار و هفتصد... وقتی صندوقدار درمانگاه هزینه درمان را گفت، یک لحظه مردد شد. این عدد به شدت آشنا بنظرمیرسید. اما چرا؟!  انگار کسی از قبل، هزینه را اعلام کرده باشد. شاید در ابتدای ورودش هزینه را داده بود و دستپاچگی باعث فراموشی اش می شد، اما نه... شاید هم فقط یک توهم بود وسط این گرفتاری... بازهم به ذهنش فشار آورد. این عدد لعنتی جایی در منتهای ذهنش می چرخید و بیرون نمی آمد. مثل جواب یک سوال آسان که درست نوک زبان گیر کند. مثل بیداری اول صبح و سعی در یادآوری خوابی مبهم که تا چند دقیقه پیش درگیر داستانش بوده ای....

به خانه که رسید، بچه در بغل، تازه یادش افتاد کسی در خانه نیست و از هول و عجله کلید را جا گذاشته. ناامیدانه جیبهایش را گشت، حتی جیب پشت شلوار را که معمولا چیزی در آن نمی گذاشت. در حال وارسی جیب پشت، ناگهان چیزی مثل برق توی حافظه اش جرقه زد و بی اختیار میخکوب شد. یکی دوماه پیش بود. همانروزی که برای دیدن بی بی جان، مادربزرگ پیرش، به خانه شان رفته بود. موقع برگشت، توی چارچوب درب، بی بی جان مشتی اسکناس نامرتب را توی دستش گذاشته بود:
- «پیرشی پسرم، چندوقته این پول اینجا مونده، صدقه س، برسون به یه مستحق یا بنداز توی صندوق صدقات، خیرببینی مادر....»
و او توی راه اسکناس ها را مرتب کرده و شمرده بود... چهل و پنج هزار و هفتصدتومان تمام! و گذاشته بود جیب پشتی که با پولهای دیگر مخلوط نشود تا سر فرصت فکری بحال آن کند و از یاد برده بود و قطعا توی جابجایی لباسها، همسرش پول را کناری گذاشته و چه بسا لابلای پولهای دیگر خرج شده بود و حالا....
دقیقا چهل و پنج هزار و هفتصد تومان، نه یک ریال کم نه یک ریال زیاد!


(این داستان واقعی است)
مطلب انتخابی :


نقل است که مردی [ نزد شیخ ابولحسن خرقانی ] آمد و گفت: خواهم که خرقه پوشم ، شیخ گفت: ما را مسئله ای است اگر آنرا جواب دهی شایسته خرقه باشی
[ پس] گفت: اگر مردی چادرزنی در سر گیرد زن شود گفت: نه 
گفت: اگر زنی جامهٔ مردی هم درپوشد هرگز مرد شود گفت: نه 
گفت: تو نیز اگر در این راه مرد نه ای ، بدین مرقع پوشیدن مرد نگردی.

تذکره الاولیا


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Mina دوشنبه 20 مهر 1394 08:01 ب.ظ
دقیقاااا این اتفاق برای بابای منم افتاده ....
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
پس معلومه خدا خیلی دوستت داره که سر راهت نشانه می ذاره
صحبت جانانه دوشنبه 20 مهر 1394 06:25 ب.ظ
خیلی جالب بود
و داستان انتخابی هم زیبا
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
متشکرم از اینکه با حوصله مطالبم رو خوندید. باعث دلگرمیه حضورتون
راه میانه دوشنبه 20 مهر 1394 12:57 ب.ظ
این اتفاقها همیشه نشانه است
نشانه ها در زندگی نباید نادیده گرفته شوند
حتی یک برگ هم به نشانه ای بر زمین می افتد
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
احسنت. کاملا درسته.
رز صورتی دوشنبه 20 مهر 1394 09:48 ق.ظ
شاید هم من ذهنم درگیر بود ولی سه بار خوندمش...
یه کم گنگ بود....



بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بعد بیشتر توضیحش می دم اگر خواستید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.