تبلیغات
بابا لنگ دراز - ما امام حسین علیه السلام را نمی شناسیم
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   



من و شما امام حسین علیه السلام را خوب نمی شناسیم. کم می شناسیم.
از ارزش والای او نزد خدا بیخبریم. محتشم کاشانی باخبرتر بود که سرود:
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند،
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند...

من و شما از لطف و مهربانی امام زیاد نمی دانیم.
آن عالم ربانی که بزرگواری امام را خوب می شناخت، هر روز قرآن به دست ضریح آقا را می چسبید و زار زار می گریست که :
« یا اباعبد الله ، قسم می دهم ،‌تو را به حق این قرآن و به حق مظلومیت پدر و مادرت که شفاعت شمر را نکنی ...»*


* مرحوم دربندی از علماء دوره ی شیخ انصاری


مطلب انتخابی


آنتونی ۴۰ ساله بود که دکترها به وی گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست زیرا توموری در مغز خود دارد.وی بیشتر از خود نگران همسرش بود که پس از وی چیزی برای وی باقی نمی گذاشت.

آنتونی قبل از این هرگز نویسنده حرفه ای نبود اما در درون خود میل و کششی به داستان نویسی حس می کرد و می دانست که استعداد بالقوه ای در وی وجود دارد. بنابراین تنها برای باقی گذاشتن حق الامتیاز نشر برای همسرش پشت میز تحریرنشست وشروع به تایپ کرد او حتی مطمئن نبود که آیا ناشری حاضر می شود داستان وی را چاپ کند یا نه ولی می دانست که باید کاری انجام دهد.

در ژانویه ۱۹۶۰ وی گفت: من فقط یک زمستان، بهار وتابستان دیگر را پشت سرخواهم گذاشت و پائیز آینده همراه با برگریزان خواهم مرد.

در این یک سال وی ۵ داستان رابه انتها رساند و یکی دیگر را تا نیمه نوشت(بهره وری او در این یک سال برابر با بهروه وری نصف عمر فورستر و دو برابرسلینجر بود).

اما آنتونی برجس نمرد. سرطان وی ناپدید شده بود. وی تاپایان عمرخود ۷۰ کتاب نوشت.مشهورترین کتاب وی پرتقالهای کوکی است که به همت خانم پری رخ هاشمی به فارسی ترجمه شده است.

بدون سرطان شاید وی هیچگاه نمی نوشت. بسیاری از ما نیز استعدادهایی پنهان داریم مانند آنچه که در برجیس بود و گاه منتظریم که یک وضع اضطراری بیرونی آن را بیدارکند. اما بهتر است منتظرآن وضعیت اضطراری نشویم و هم اکنون از خودمان بپرسیم که اگر من در وضعیت آنتونی برجس بودم چه می کردم. چگونه درزندگی روزمره خود تغییر می دادم؟ واقعا چه کارهایی از دست من بر می آید که به تعبیرمعلم بزرگ مدیریت استفان کاوی میراث ارزشمندی از خود باقی بگذارم.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نگان پنجشنبه 30 مهر 1394 04:49 ب.ظ
سلام ممنونم سرزدین وبلاگتون واقعا جالبه
ایا با تبادل لینک موافقین؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله . ان شاءاله بیشتر سربزنید
مهرنوش سه شنبه 28 مهر 1394 11:53 ب.ظ
قبول داریم حرفت را
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
ممنون که نوشته ها رو دنبال می کنی
جودی ابوت سه شنبه 28 مهر 1394 10:04 ق.ظ
چشم
راه میانه سه شنبه 28 مهر 1394 09:15 ق.ظ
اسمم رو یادم رفته بود بنویسم

شعر هم از حافظ بود
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
این روزا حواس پرتی تون زیاد شده
خیره ان شاءالله
شهرزاد سه شنبه 28 مهر 1394 12:39 ق.ظ
کاش حداقل تو کلاسای دین و زندگی بیشتر درمورد خصوصیاتشون میگفتن و به جای نمره خواستن،بهمون یاد میدادن چه جوری شبیه اونا باشیم!!
واو سی سال زندگی بیشتر با یه انگیزه عالیه...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
زمانی اونقدر از کلاسهای معارفی دانشگاه شاکی شده بودم که واقعا به این رسیدم تعمدی هست در انتخاب اساتید بد، خشک مغز و عبوس برای این دروس...

ممنون از نظرت
مهرانا دوشنبه 27 مهر 1394 08:13 ب.ظ
سلام!
بزرگواری ائمه رو نمیشه تصور کرد!شاید اوج بخشش امام حسین خیلی بیشتر از گذشت از شمر باشه!!


در مورد داستان انتخابی هم باید بگم من اگر 1 سال وقت داشته باشم فقط،شاید برم یه خریه کار کنم یا خیلی کارای عجیب غریب انجام بدم!مثلا پیاده راه می افتادم تا یه پیامی رو به مردم برسونم مصلا صلح یا پیامی اسلامی و....نمیدونم!
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
باید کارهای بزرگ انجام بدیم . هیچکس نمی دونه چقدر دیگه زنده س. باید از فرصت استفاده کرد.
ممنونم از نظرت
$ دوشنبه 27 مهر 1394 07:00 ب.ظ
محرم امسال حال عجیبی داره....
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
چه خوب. خوش بحالت
ما رو هم دعا کن
دوشنبه 27 مهر 1394 05:48 ب.ظ
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
چرا بی نام؟
جودی ابوت دوشنبه 27 مهر 1394 01:41 ب.ظ
مگه بسته شده؟؟؟؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
من پیداش نکردم . شایدم آدرس رو اشتباه زدم. اینجا آدرس بذار لطفا
رز صورتی دوشنبه 27 مهر 1394 01:14 ب.ظ
میشه گفت یه تلنگر...!!!
شاید نمیشناسیم؟!؟!
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
هر چه بیشتر بشناسیمشون، مطمئنا بیشتر عاشقشون می شیم
جودی ابوت دوشنبه 27 مهر 1394 11:31 ق.ظ
كتاب استفان كاوی رو دارمش ولی وقت نمیكنم بخونم
ممنون بخاطر حرفای قشنگتون
بازم منتظرتونم
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
شما چرا وبلاگتون رو بستید؟!
Zahraa دوشنبه 27 مهر 1394 11:24 ق.ظ
اوهوم.....نمیشناسیم!
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
امیدوارم این محرم فرصتی باشه واسه شناخت بیشتر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.