تبلیغات
بابا لنگ دراز - تماشاچی هایی که قربانی می گیرند!
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

وقتی با صحنه ی تصادفی مواجه میشین، چیکار می کنین؟
کاملا صادقانه می گم و دور از شعار؛ اگر حس کنم از دستم کمکی ساخته س، کمک می کنم، وگرنه به هیچ وجه برای تماشا توقف نمی کنم.
اما متاسفانه در چنین مواقعی خیلی از مردم، انگار پس از مدتها سوژه ای برای سرگرمی پیدا کرده باشند، برای ارضای حس کنجکاوی، ترحم، یا هرچیز دیگه ای برای تماشا جمع میشن، اونقدر ازدحام میشه که حتی راه نیروهای امدادی هم بند میاد. این خاص کشور ما نیست، خیلی از کشورهای دیگه هم، بخصوص اونایی که سطح فرهنگ پایین تری دارند، همین فرهنگ غلط رواج داره. 
صفحه ی حوادث روزنامه ها، همیشه جزو پرطرفدارترین صفحاته. سایت هایی که موضوع حوادث رو دنبال می کنند، یا تصاویر فجیع و آزاردهنده میذارن، همیشه مخاطبین زیادی رو جذب می کنه، اما واقعا چرا؟!

چندسال پیش فیلمی دیدم با همین مضمون؛ کسی دچار حادثه شده بود و مردم، بجای کمک، از صحنه ی مرگ او فیلم گرفته و در فضای مجازی به نمایش گذاشته بودند. حالا، یکی از نزدیکان قربانی، تبدیل شده بود به قاتلی زنجیره ای که با روش خاصی عمل می کرد: قربانی ها به وسیله ی تماشاچی ها کشته می شدند! به اینصورت که فرد قربانی رو توی سایت اینترنتی مقابل دوربین و پخش زنده قرار میداد و به وسیله ی یک سیستم هوشمند، با بالارفتن تعداد مخاطبین و تماشاچیان سایت، کم کم سم مهلکی به بدن قربانی تزریق می شد. در واقع هر تماشاچی با ورود خودش به سایت، سهمی در کشتن قربانی داشت. اما مردم، با وجود دانستن این موضوع، از روی کنجکاوی یا ترحم(!) باز هم به صورت انبوه وارد سایت می شدند تا وضعیت قربانی رو تماشا کنند...

علت پرداختن به این موضوع، داستان آشنایی ام با وبلاگ بنده خدایی بود که البته بعضی از خواننده های اینجا اون رو به خوبی می شناسند، اگر دوست داشتید در ادامه مطلب بخونید.


مثل خیلی از موارد دیگه، از طریق وبلاگ دوستان باهاش آشنا شدم. پسری بیست و هشت ساله که به قول خودش، ده دوازده ساله که داره از تنهایی ها و بدبختی ها و افسردگیش می نویسه. وضعیت رقت بار خانواده ش، بخصوص رفتار سرکوبگرانه ی پدر، نرفتن به دانشگاه، دوری و فاصله گرفتن افراطی ش از جامعه، نیاز دیوانه وارش به ارتباط با جنس مخالف، خودارضایی، سردرگمی اعتقادی، افسردگی حاد، سابقه ی خودکشی و .... در یک کلام، یک تندیس تمام نما از بدبختی و تباهی یک قربانی شرایط نامطلوب خانواده و اجتماع...

بیست سال تجربه ام در مشاوره و سروکله زدن با پسر و دخترهای بیشمار، و وظیفه ی انسانی، به من حکم می کرد از کنار این موضوع به سادگی نگذرم. گفتگوهای اولیه از موضع نهیب و تحریک حس غیرت و مردانگی طرف مقابل بود، اما نتیجه ای نداشت. بعدها صریحا ازش خواستم رودررو با هم حرف بزنیم، حاضر شدم برای پیدا کردن کار مناسب، ازدواج و برون رفت از این شرایط همه جوره بهش کمک کنم، اما باز هم بی نتیجه بود. طرف توی سن 28 سالگی میزان درک اجتماعی ش به خاطر نوع برخورد مخاطبینش طی این سالها به کمتر از یک پسربچه ی ده ساله تنزل پیدا کرده بود. 
صرفا دلسوزی و ترحم رو می پذیرفت، هر راهکاری رو رد می کرد و اگر کسی اصرار بیشتری به تغییر و تحرکش داشت، کار به فحاشی و توهین می کشید. طی این سالها، عده ای (صرفا دخترها) از سر دلسوزی و ترحم، باهاش ابراز همدردی می کردند و همین، نویسنده ی وبلاگ رو دلخوش کرده بود تا در اون وضعیت اسفبار بمونه و دنبال راه چاره نباشه. 
چکیده ی تمام نوشته ها و آه و ناله ها و شکایت های جانسوز نویسنده، در یک چیز خلاصه می شد: «من آدم بدبختی هستم. تا این سن کسی با من دوست نشده و سرویس عاطفی و جـ ـنسی به من نمیدن! دخترهای شهرستانی با من همدردی کنند و تهرانی ها با من قرار بیرون بذارن تا اگر از اونا خوشم اومد کمبودهای من رو همه جوره (بخصوص جنـ ـسی) برطرف کنند!»

بیماری همراه با وقاحت این فرد، واقعا در این حد بود که بطور علنی خواسته های نامعقول خودش رو ابراز می کرد و اسم این کار رو هم صداقت می گذاشت و خیلی هم ناراحت بود که چرا دخترها با پسرهای کثیفی که نیت های شوم دارند دوست میشن و کسی به او که «نظیرش در پاکی و صداقت و استعداد پیدا نمی شه» توجهی نداره.

اصل صحبت من، درباره ی این فرد نیست. بیماری و عدم تعادل روانی او، همچنان که خودش هم بارها اقرار کرده، کاملا مشهوده، نظر روانپزشکی هم که مراجعه کرده، ظاهرا همون افسردگی وی بوده، بطوری که خودش میگه برای روبرو نشدن با مردم حتی تا سرکوچه هم نمیره . زندگیش طی این سالهای طولانی خلاصه شده در پرورش یه سری پرنده توی حیاط خونه و صرف ساعتهای طولانی پای وب و نوشتن از بدبختی هاش و درد دل مجازی با جنس مخالف...  

اما قسمت تلخ ماجرا، دخترهایی هستند که به ظاهر برای همدردی، کمک و دلسوزی برای این پسر، دائم باهاش ارتباط مجازی دارند. چه در قالب خوندن پست ها و استقبال از تماشای بدبختی ها و شنیدن آه و ناله هاش، و چه در قالب کامنت بازی و چت و ...
اما حقیقت اینه که با کمی تفکر، این دایه های مهربان تر از مادر می تونستند درک کنند اگر قرار بود وضع این بنده خدا با این دلسوزی های خاله خرسانه بهتر بشه، طی این ده دوازده سال باید لااقل ذره ای بهبودی حاصل می شد. متاسفانه بی آنکه خیلی از اینها متوجه باشند، مسببین اصلی ادامه ی افسردگی اون پسر هستند. اینها هستند که ناخودآگاه با تماشای رنج دیگران، حس کنجکاوی و ترحم خودشون رو ارضا می کنند، با اینکه می دونند سطح معلومات و امکانات و تجربیاتشون، در حد کمک به انسانی در این شرایط پیچیده نیست، اما همچنان به روش غلط خودشون ادامه می دن.

خوندن نوشته های اینچنینی براشون جاذبه داره. حس می کنند با این کار، دنیای پسرها رو بیشتر می شناسند (وحال آنکه طرف مقابلشون یک پسر عادی نیست بلکه صرفا یک بیماره و نیاز به خدمات تخصصی و موثر داره و نه دلسوزی و همراهی به این سبک که می تونه براش کلی هم خطرناک باشه) مضافا اینکه، جاذبه ی نوشته های صریح در مورد نیاز جنـ ـسی، خودارضایی و مسایلی از این دست رو هم نباید نادیده گرفت!

در این میان، چیزی که حیرت زده ام کرد، قرار دیدار حضوری بعضی از این دخترها با فرد مذکور در محیط بیرون بود! یعنی وقتی یک نفر خودش صریحا اذعان داره که دچار اختلال روحی و شخصیتی هست و از نظر عاطفی و جنـ ـسی در وضعیت نامتعادل و بحرانی خاصی به سر می بره، چطور یک دختر جرأت می کنه رودررو با این فرد مواجه بشه... شاید بهتر باشه برعکس، به این خانومها توصیه کرد واقعا صفحه ی حوادث روزنامه ها رو به دقت بخونند(!) شاید اطلاع از از فجایع اسیدپاشی، عشق های خشن و نامعقول، رابطه با آدمهای نامتعادل و امثال این، بتونه یه مقدار متوجهشون کنه که چه حماقت و ریسک بزرگی رو مرتکب می شن!

من با وجود مذکر بودنم، بارها در ارتباط با آدمهایی که بهشون کمک می کردم در معرض خطر صدمه جدی و حتی مرگ قرار گرفتم، واقعا اینها چه فکری با خودشون می کنند؟!!

به هر حال، برخورد با افرادی مثل نویسنده ی وبلاگ مذکور که قطعا مقصر واقعی نیستند، بلکه قربانی شرایط نامطلوب و ناهنجار محیط و اجتماع هستند، تأسف باره، اما تأسف بارتر، آدمهایی هستند که صرفا بخاطر عدم آگاهی، مسبب ادامه و توسعه ی این بدبختی ها و تیره روزی ها میشن در حالیکه خودشون رو انسانهایی دلسوز و عاطفی می دونند.

نهایت اینکه بازم به خودم و دوستان توصیه می کنم : وقتی می دونید نمی تونید به فرد مصدوم کمک کنید، لااقل صحنه ی تصادف رو خلوت کنید تا لااقل جلوی کمک دیگران رو نگیرید.


توضیح عکس : سال 92/ گرگان، تجمع مردم در صحنه تصادف موجب نرسیدن آمبولانس و مرگ یک مجروح شد!
اینچنین مردمی هستیم ما!


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
... چهارشنبه 27 آبان 1394 02:34 ب.ظ
راستش در مورد اینکه امیر ممکنه در دنیای بیرون آدم خطرناکی باشه، این چیزی نیست که من بهش رسیده باشم، اما چون از بقیه متن شما متوجه شده ام که شما یک انسان متخصص و مسئول هستید، پس به این قسمت برداشت شما هم احترام میذارم، چون من یک روانشناس نیستم.
علی ایها الحال تک تک این دختر خانمها در برابر واکنشی که بهش نشون میدند، مسئول هستند. من بهشون میگم اگه این راهی که در پیش گرفته اند، قرار بود جواب بده، تا حالا و بعد از چندین سال نتیجه داشت. اما صد حیف که گوش شنوایی نیست. ضمن اینکه امیر قربانی بودن رو دوست داره. دوست داره همه بهش ترحم و دلسوزی کنند و ناز و نوازشش کنند (اینو بارها خودش هم صراحتا بیان کرده) و هرکسی هم که بخواد ثابت کنه شرایط بدتر از امیر هم وجود داره، با فحاشی و نفرینهاش مواجه میشه. امیر ازدواج هم کنه، قطعا ازدواج ناموفقی خواهد داشت و به سرعت به جدایی منجر میشه، چون نه خودش رو میشناسه و نه دخترها رو. کسی که حتی کمکها و این پست رو صرفا برای این میدونه که بقیه میخوان دخترهایی که دور و برش هستند (مجازا) رو ازش بدزدن، چه راهکاری برای کمک میذاره آخه؟ یه شاقول فرضی توی ذهنبش ساخته به اسم رابطه جنسی و دختر و همه چیز رو با همون میسنجه. نمیفهمه دنیا عوض شده و کسی قرار نیست به صرف اینکه ایشون پسر فلان مقام کشوره؛ آغوشش رو براش باز کنه! نمیفهمه دنیای پسرها و صد البته دخترها عوض شده و دیگه دخترها دنبال تکیه گاه اونطوری که توی ذهن امیره، نیستند، خودشون قوی و مستقلند و کار میکنند، راستش من همه دخترهایی که خواستگاریشون رفته و بهش نه گفتند رو تحسین میکنم که فریفته مقام و اسم پدر امیر نشدند و خودش رو شناختند و فهمیدند که این آدم به درد ازدواج نمیخوره. کاش خودش به خودش کمک میکرد. ولی افسوس که...

حس نوعدوستی شما قابل تحسینه، امیدوارم موفق باشید و روز خوش
... چهارشنبه 27 آبان 1394 02:33 ب.ظ
سلام

من از خواننده های قدیمی وبلاگ امیر هستم، ولی جرات ندارم اسممو بنویسم، چون شروع میکنه به ناله و نفرین.

دقیقا همینیه که نوشتید. پستهاش رو میخونم، مثل یه صحنه تصادف و البته هرگز براش کامنتی نذاشته و نمیذارم. خیلی خوب شرایطش رو تحلیل کردید. اینقدر غرق دنیای خود ساخته اش شده که نمیفهمه از روی چت روم های یاهو و کامنتهای وبلاگشهاش نمیتونه دنیای دخترها رو بشناسه، اینقدر دنیاش غیرواقعیه که من براش دلم میسوزه، فکر میکنه همه پسرها شیطانند و فقط خودشه که فرشته است و دخترها باید قدرشو بدونند و به قول معروف روی سر حلوا حلواش کنند. یه مفهوم عجیب و غریبی از رابطه و ازدواج توی ذهنش شکل گرفته که تاسف برانگیزه، همه دنبال سکس و ارضای خودشونن فقط، در صورتی که به عنوان کسی که تا مقطع دکترا دانشجوی بهترین دانشگاه های دولتی تهران بودم و هستم و دوستان دختر و پسر زیادی دارم، چنین چیزی رو به ندرت میبینم. دقیقا مشکل منم با همین خواننده هاییه که الکی باهاش ابراز همدردی میکنند، بخش عمده اش هم بخاطر ترس از امیره که لعنتشون! نکنه و اینکه مطالب وبلاگش رو از دست ندند و مطالب رمزدارش یا وبلاگ احتمالی بعدیش رو داشته باشند. همه چیزهایی که من حوصله نداشتم رو توی یه پست شما نوشته بودید. حتی شاید برادر بزرگترش درون یه رابطه موفق باشه، حالا اسمش صیغه یا هر چیزی دیگه ای باشه و برای دل خوش کنک خانواده اش خواستگاری هایی هم میره و دلش نمیخواد ازدواج کنه، ولی اینو جرات نداره به امیر بگه و شرایط رو یه جوری نشون میده که باهاش همدردی کرده باشه. اما امیر میگه همه چیز دقیقا اونطوریه که من فکر میکنم و هیچ بعد دیگه ای از هیچ مساله ای که من مطرح میکنم، وجود نداره.
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بعد از نوشتن این پست کامنتهای خصوصی و ایمیل های زیادی داشتم از جانب خوانندگان اون وبلاگ. بعضی ها به طرفداری از اون و برخی هم خوشبختانه متوجه اشتباهشون شده بودند و تشکر کردند. هر چه که بود خوشبختانه تمام شد و از خوشحالی های امروز من اینه که حس می کنم آنچه از دستم برمی اومده برای امیرو خواننده هاش انجام دادم و بیش از این فایده ای نداشته.
حقیقتا خوندن اون وبلاگ جز تخلیه انرژی و سیاه بینی دنیای بیرون، هیچ فایده ی دیگری نداشته. اثراتی که ممکنه خیلی ها بهش توجهی نکرده باشند و صرفا با کمی دقت متوجه تاثیرپذیری ناخواسته شون می شن.
باز هم ممنون بخاطر کامنت خوب و صحبتهای نسبتا کامل شما. امیدوارم همیشه موفق باشید. نگران نفرینهای امثال ایشون هم نباشید. من خودم اگر قرار بود این نفرینهای بی ریشه و اساس اثرگذار باشه تا حالا هفت تا کفن به تنم پوسیده بود.
مهم اینه که انسان کار درست انجام بده و کار درست رو درست انجام بده. موفق باشید
لیلی یکشنبه 17 آبان 1394 10:18 ب.ظ
خیلی مسئولیت آدم بالا برد این پست ،نگران کامنت هایی شدم که تو وبلاگ ها ثبت کردم...
این داستان تزریق سم ،من یاد سریال ایتالیایی گروه تجسس انداخت ،اتفاقا همچین قسمتی هم داشت...

من به شخصه با آقایون ابراز هم دردی نمیکنم ،هر اسمی براش می گذارند اهمیتی نمیدم ،اگر چه که اکثر خوانندگان وبلاگ من آقایون هستند...
وبلاگ آقایون و نوشته هاشون فقط درصورتی می خونم که آموزنده و از فکری قوی برخواسته باشند...

اما این مورد ترجیح میدم قضاوتی نکنم ،چون تخصصی در این زمینه ندارم...فقط ترسیدم و البته یادم بمونه جایی هر جایی نتونستم کمک کنم توقفی نداشته باشم...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بنظر من همین توقف ممنوع خیلی مهمه. خیلی از همین توقف های بیجاست که به ضرر خودمون و دیگران تموم می شه
Mina شنبه 16 آبان 1394 07:32 ب.ظ
بابا لنگ دراز عزیزززز مشاور من میگفت هیییییچ وقت به کسی که کمک نمیخاد کمک نکن .... هیچوقت کسی که داره اشتباه میره نگو که داری اشتباه میری بزار اشتباه بره بزار با سر بره تو دیوار .... اما اگر ازت کمک خواست کمکش کن...چون کمک بدون اینکه درخواستی باشه ارزشی نداره و کسی هم بهش عمل نمیکنه .... پس فراموشش کنین
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
من هم مشاورم. هیچوقت برای همه ی انسانها نمی شه یک نسخه ی واحد پیچید. این جزو الفبای مشاوره س. ما در قبال تمام کسانی که دارند یه راهی رو اشتباه می رن و احتمال می دیم با دخالت ما ممکنه راهشون رو اصلاح کنند، مسئولیم. این یک امر سلیقه ای یا نظریه ی فلان کتاب مشاوره و روانشناسی نیست. این همون اصل «امر به معروف و نهی از منکر» هست که مثل نماز به هر مسلمونی واجبه. اما اینکه تلاش خودمون رو کردیم و طرف نخواد از کمک ما استفاده کنه این دیگه مسئولیت رو سلب می کنه. من هم تا زمانی که حس کردم می تونم به ایشون و بعدش به خواننده هاش راهکاری بدم سعی خودمو کردم و البته از این ببعد کاری باهاشون ندارم
زهرا.م شنبه 16 آبان 1394 04:13 ب.ظ
قابل رفقا رو نداره

البته به پای پست های شما نمی‌رسه
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بازم به ما سربزن
hasti پنجشنبه 14 آبان 1394 09:20 ق.ظ
نمیدونم شما چندسالتونه که هنوزم مثل قدیمیا تنبیه ونهیب و سرزنش را موثرتر از نوازش وهمدردی میتونید.کاری به امیر نداشته باشید.اگه نوشته هاش ناراحتتون میکنه نخونید لطفا.چرا اینقدر بی انصافی میکنید و قضاوت بیجا ؟؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
نه ناز و نوازش به طور مطلق خوبه و نه نهیب و سرزنش
مربوط به دوره و زمان خاصی هم نیست
هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد

بجا یا بیجا بودن قضاوت رو هم من و شما تعیین نمی کنیم. خود همین نسبت بی انصافی هم قضاوته عزیز.
موفق باشید
خواننده خاموش پنجشنبه 14 آبان 1394 01:06 ق.ظ
شما رو خیلی نمیشناسم ولی وبلاگ اقا امیرو خیلی وقته می خونم.شما تند نرفتید فقط حقیقت تلخی و گفتید ک هیچ کدوم ما دوست نداریم باور کنیم.
میشه ایمیلتون و داشته باشم؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله . یک راه ارتباطی یا ایمیلتون رو برام خصوصی بذارید. براتون ایمیل می فرستم
جودی ابوت چهارشنبه 13 آبان 1394 09:48 ب.ظ
بابا لنگ دراز عزیزم.
كاملا منطقی و درست نوشتین.
دیدگاهم به كلی عوض شد و حالا فهمیدم رفتن به وبلاگ بعضی ادمها چیزی جز ضرر زدن به خودم نیست و درضمن من هنوز تجربه لازم برای كمك به همه رو ندارم و صرفا بخاطر دلسوزی نباید با أفراد ارتباط برقرار كنم.
نمیفهمم كه چرا بعضی ها حرف هاتون رو درست نمیفهمن درحالی كه كاملا منطقی و علمی بحث كردین....
البته یكم هم تند رفتین،گناه داشت وقتی اینو خونده حتما ناراحت شده....به آدمی كه افسردگی داره اینطوری نمیتوپن ...دلم براش سوخت
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
من توی هیچکدوم از حرفایی که درمورد ایشون نوشتم، اگر کمی دقت کنید، هیچ مطلب جدیدی توش نیست. کافیه کسی جملات و حرفایی که درمورد خودش نوشته رو سرهم کنه متوجه می شه قسمتی که در این پست در مورد ایشون نوشته شده صرفا جمع بندی حرفای خودشه و هیچ حرف تازه ای توش نداره
مضافا اینکه من امیدی به اصلاح ایشون ندارم. این مطلب راجع به خواننده هاش نوشته شده نه شخص اون.
در مورد ناراحت شدنش هم، من واقعا اینو نمی خوام. اما حرفهایی با خواننده هاش بود که باید به عنوان وظیفه گفته می شد. چون بنا ندارم دیگه با این فرد و خواننده هاش کاری داشته باشم به هر حال نمی شد حرفهایی رو ناگفته گذاشت چون پیامدهاش می تونه خیلی تلخ تر از ناراحتی ایشون باشه
Mina چهارشنبه 13 آبان 1394 08:59 ب.ظ
یک سوال خیلیییی مهم دارم .....
داماد آخرت از شما کمک خواست؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
نه. اتفاقا قضیه برعکس بود. من بودم که خیلی اصرار کردم از هر روشی که خودش دوست داره کمکش کنم. چون ابتدا بنظر می رسید از خواننده هاش کمک می خواد. اما بعد فهمیدم این فقط یک بازی بچه گانه س.
اما اینکه چرا من اصرار داشتم کمکش کنم یا چرا این مطلب رو برای خواننده هاش نوشتم، فقط محض وظیفه ی انسانی م بود و دیگر هیچ
چو می بینی که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است
نگان چهارشنبه 13 آبان 1394 08:08 ب.ظ
پستی بسیار وبا معنا بود
ممنونمیشمبازم به من سر بزنید
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله . حتما
پست هاتون رو دنبال می کنم
فرشته چهارشنبه 13 آبان 1394 07:27 ب.ظ
کلا با این پست مخالفم...همه حرفامو هم فاطمه زد...
بابالنگ دراز این راه درستی نیست. فرض کنین برن یه وبلاگ دیگه درس کنن با یه سری ادم دیگه...دیگه اونجا کسی نیس که به مخاطباش بگه برید این آقا رو تنها بزارین...این راه شما درس نیس.جز اینکه روحیشو بدتر کنین.
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
من نمی گم برید این آقا رو تنها بذارید. می گم برید، دورش رو خلوت کنید تا اگر روزی کسی هم خواست بهش کمک کنه بتونه. حضور این آدمها جز ادامه ی روند فعلی و بدتر کردن شرایط این بنده خدا هیچی براش نخواهد داشت. شما بگو راه درست چیه؟ اگر بنا به کمک کردن بود، من تلاش خودم رو کردم. اونقدر اصرار کردم که خودشم شک کرد نکنه بلایی می خوام سرش بیارم که می گم بیا ببینمت. گفتم کمکت می کنم ازدواج کنی، معرفیت می کنم جایی بری کار کنی، ... همدردی هم که شماها دارید باهاش می کنید و توی این سالها فرجی حاصل نشده. وقتی میگید این روش اشتباهه، قبول می کنم، من هم ممکنه اشتباه کنم مثل سایرین، اما شما چه روش بهتری رو سراغ دارید؟ من در قبال همین چند نفری که خواننده وبلاگ بودند و احتمالا حرفامو می خونند مسئول بودم. شما هم در قبال روشی که پیش گرفتید مسئولید.
اگر روزی از من بپرسند چرا کمک به این فرد رو رها کردی الان دیگه جواب دارم. دلیلش حضور امثال شما اطراف ایشونه که اجازه و انگیزه ی دریافت هیچ کمک و تغییری رو به ایشون نمی ده.
این پست هم آخرین کاری بود که می کنم و دیگه خود دانید با این فرد.
سیما چهارشنبه 13 آبان 1394 03:33 ب.ظ
زیادی تند رفتی اینقدرام خطرناک نیست این آدم
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
فعلا ، خطر تایید و دلسوزی بیجای دیگران برای اون بیشتره، تا اون برای دیگران
فاطمه چهارشنبه 13 آبان 1394 02:50 ب.ظ
بابا لنگ دراز عزیز سلام ...

امیر هیچ مشکل روحی و شخصیتی و جسمی نداره

واقعا واقعا خودتونُ بزارید جای امیر ؛ میونین لحظه ای شرایطش رو تحمل کنید؟ میتونین کمبود محبت در خونواده عدم حمایت از جانبِ پدر ، شکست در دوران مدرسه ؛ نیاز روحی و عاطفی به جنس مخالف که طبیعی ترین و بدیهی ترین حقِ هر انسانه رو نادیده بگیرین؟ چرا فکر می کنیم همیشه سرکوب و توهین و انگ زدن باعث میشه یک فردی رو به خودش بیاریم؟ مث تجویز یه سرم ِ اشتباه توسط پزشک بدون توجه به سابقه بیمار ؛ یکی سرگیجه داره بهش سرم قندی میزنن فارغ از اینکه طرف قند داشته و قندش بالا بوده و بنده خدا رو میکشن
بعضی حرف ها و نصیحت های ما همین حکم رو داره
چرا فکر میکنین روش شما درسته؟

تاثیر یه کلمه منفی هزار برابر یه کلمه مثبت رو مغر و فکرِ انسانه ...

اگه واقعا یه نفر از لحن و کلامِ شما به خودکشی برسه میتونین خودتون رو ببخشین؟

خواهش میکنم رو قلب و روحی که زخمیه نمک نپاشین رفلکس تمام کارهای ما به خودمون برمیگرده ؛ اگه امیر تنها ترین هم باشه و هیچ کسی رو نداشته باشه که از حقش از نیازش دفاع کنه ؛ خدایی داره که مظهر عدالت و مهربانیه و نظاره گر ِ تمام ِ حرف ها و اعمال و کردارمون هست

یادمون نره همه ما در برابر اراده و خواسته اش هیچیم و در آنی میتونه جای ما رو عوض کنه ;)

بابا لنگ دراز پاسخ داد:
سلام دخترم
شاید لازم باشه نوشته م رو دوباره بخونی. من معتقد نیستم که ایشون کار بدی داره می کنه. اتفاقا اگر کس دیگری هم جای ایشون بود شاید وضعیتی به مراتب بدتر از اون داشت. قطعا اون قربانی وضعیت ناهنجار محیط و اجتماعی هست که ما هم عضوی از همین اجتماعیم.
حرفم چیز دیگری بود. در واقع این پست در مورد دوستان و مخاطبین ایشون بود. جمعیتی که فرصت تغییر رو از اون گرفتن و با روش «دوستی خاله خرسه» مانع حرکت اون و بهبود شرایطش شدند.
نکته ی دیگه اینکه هنوز هم بنظر من تحکم و اجبار در مورد ایشون بهتر جواب میده تا ناز و نوازش. خیلی از مربیان و پدرها ممکنه تحت شرایطی از روی محبت سیلی به صورت ما بزنند تا گرفتار سیلی محکمتر روزگار نشیم. قطعا محبت به دیگران، موثره اما این امر، مطلق نیست. یک وقتهایی نرمی و مهربانی بیجا در مسایل تربیتی، بدترین خیانتی هست که در حق دیگران روا میداریم. کاری که طی این سالها دوستان مونث مجازی امیر با او کرده اند و می کنند و نتیجه ش شده همین که شما می بینید.
نکته ی دیگه اینکه، من براساس دانسته ها و تجربیاتم روش های مختلفی رو در قبال ایشون پیش گرفتم که نشون دادن چراغ سبز هم جزوش بود. چرا نگران نباشیم از اینکه تایید بیجا و توجه بی مورد به افراد هم می تونه باعث خودکشی شون بشه؟!

ممنونم بخاطر تذکرت
داماد آخرت چهارشنبه 13 آبان 1394 01:02 ب.ظ
نوشته ی سراسر توهین و بی حرمتی شمارو خوندم.
تعجب کردم از این همه آسمون ریسمون بافتن ها و چیزهای بی ربط رو به هم ربط دادن ها!
دوستانی که چند ساله من رو میشناسن، قطعا بی انصافی و بی منطقی رو در نوشته های شما در می یابن، به هر حال چون اصرار داشتی که پست طولانی بنویسی، یک متنی رو در پاسخ به این هجویات توی وبلاگم میدم، هر چند متوجه شدم جنابعالی کل مشکلت "خواننده ی زیاد" وبلاگ من هست.
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
کامنت تکراریه و جواب دادم.
داماد آخرت چهارشنبه 13 آبان 1394 12:51 ب.ظ
نوشته ی سراسر توهین و بی حرمتی شمارو خوندم.
تعجب کردم از این همه آسمون ریسمون بافتن ها و چیزهای بی ربط رو به هم ربط دادن ها!
دوستانی که چند ساله من رو میشناسن، قطعا بی انصافی و بی منطقی رو در نوشته های شما در می یابن، به هر حال چون اصرار داشتی که پست طولانی بنویسی، یک متنی رو در پاسخ به این هجویات توی وبلاگم میدم، هر چند متوجه شدم جنابعالی کل مشکلت "خواننده ی زیاد" وبلاگ من هست.
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
درست متوجه شدین. تجمع تماشاچیان، خیلی وقتا جلوی کمک به مصدوم رو می گیره. واقعا معتقدم اگر این دوستان چندساله ی شما نبودند، تا حالا وضعیتتون خیلی بهتر شده بود.
داماد آخرت چهارشنبه 13 آبان 1394 12:50 ب.ظ
نوشته ی سراسر توهین و بی حرمتی شمارو خوندم.
تعجب کردم از این همه آسمون ریسمون بافتن ها و چیزهای بی ربط رو به هم ربط دادن ها!
دوستانی که چند ساله من رو میشناسن، قطعا بی انصافی و بی منطقی رو در نوشته های شما در می یابن، به هر حال چون اصرار داشتی که پست طولانی بنویسی، یک متنی رو در پاسخ به این هجویات توی وبلاگم میدم، هر چند متوجه شدم جنابعالی کل مشکلت "خواننده ی زیاد" وبلاگ من هست.
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
کامنت تکراریه
زهرا.م چهارشنبه 13 آبان 1394 12:18 ب.ظ
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سرت وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی¬کنم
حق می¬دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
خدا حفظت کنه . خیلی شعر خوبی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.