تبلیغات
بابا لنگ دراز - روزی که بابا لنگ دراز فوت کرد!
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

ماجرا از این قرار بود که یک زمانی، من به اتفاق یکی از دوستانم بنام اکبر ( که خیلی هم بدجنس بود! در ادامه می فهمید چرا!) مربی تئاتر یک گروه پسربچه های 15-13 ساله بودیم و کلی هم ، جدا از مربی گری باهاشون رفاقت داشتیم و صدالبته، مثل خیلی از مربی های کم تجربه ی دیگه، ناخودآگاه، بعضی از اون بچه ها برای من عزیزتر بودند و بیشتر تحویلشون می گرفتم...

یک روز مشکلی برام پیش اومد و نیم ساعتی دیر رسیدم سر تمرین. اکبر (رفیق بدجنسم!) که از قضای روزگار، اونروز یه پیرهن مشکی تنش بود، از فرصت، کمال سوء استفاده رو کرده بود و بچه های بدبخت رو سرکار گذاشته بود که بله : بابا لنگ درازتون، دیروز عصر توی یک سانحه ی تصادف با اتوبوس، بلافاصله کشته شده و به ملکوت اعلا پیوسته!! از اونجا که اکبر، مربی تئاتر هم بود، نقش خودشو چنان قوی و طبیعی بازی کرده بود و قیافه ش رو درهم کشیده بود که بچه های بیچاره هم کاملا باور کرده بودند...

من که رسیدم ، یه ضبط صوت توی سالن گذاشته بودند و عبدالباسط با صدای حزینی قرآن می خوند و عده ای از بچه ها زار می زدند و بعضی ها هم مات و مبهوت تماشا می کردند و چندنفری هم با هم مشغول حرف زدن بودند و البته تک و توکی بنظر نمی رسید از این خبر چندان هم ناراحت شده باشند! قیافه ی بچه ها با دیدن مربی مرحومشون واقعا دیدنی بود. اکبر هم دلش رو گرفته بود و قاه قاه می خندید!

گذشته از بدجنسی اکبر، توی این ماجرا متوجه نکته ی جالبی شدم. اینکه دقیقا، بچه هایی که برام خیلی عزیز بودند و زیادی تحویلشون می گرفتم، چندان از خبر مرگ من ککشون نگزیده بود، برعکس، چندتا از بچه هایی که هیچوقت فکر نمی کردم نسبت به من حس عاطفی داشته باشند، توی این ماجرا به شکل حیرت انگیزی منقلب شده بودند و مثل ابر بهار برام اشک می ریختند...


گاهی به این فکر می کنم که ما چقدر حواسمون هست به کسانی که واقعا، خالصانه و از ته دل دوستمون دارند؟
 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
صحبت جانانه دوشنبه 20 مهر 1394 06:47 ب.ظ
چه جالب...

خدایا!
لطفا دلم رو مایل کن به سمت محبتهای خالصانه و پاکی که رنگ و بوی تو رو دارن.
نذار یه طرفه باشه محبتهام...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
آمین...
لیلی سه شنبه 7 مهر 1394 10:59 ق.ظ
کامنت بی اسم برای من بود فکر کردم اسم نوشتم اما انگار یادم رفته...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
به همین دلیل شما جریمه می شی که از این ببعد برای اون وبلاگ مطلب بنویسی!
دوشنبه 6 مهر 1394 07:29 ب.ظ
منظورم از قابل تحمل بابت قالب و سادگی اینجا هست...

وبلاگ گروهی زیادی شلوغه ،البته قالب و فرمت کلی که خب طبیعیه باید مثل یک وب سایت باشه...
منظورم از ممکنه به خاطر همون شلوغی قالب بود...

من وبلاگ و اینستا واقعا فرصت اضافه ای برام نمی مونه...
ولی پست های شما همگی تفکر خاصی پشتشون نهفته و من این مدل نوشتن دوست دارم و دنبال می کنم
برای شما و گروهتون آرزوی بهترین ها رو دارم...
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
ممنون از لطفت
کاش اسم و آدرس هم می ذاشتی!
جودی ابوت دوشنبه 6 مهر 1394 06:02 ب.ظ
چه قدر جالب بود خاطره اتون
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
NANA دوشنبه 6 مهر 1394 03:15 ب.ظ
سلام
چه دوست جالبــــــــــــــــی
خیلی باحاله بااحساسات ادمابازی کنی
البته تورابطه عشقی واحساسی نه
تواینطورموارد...
+من عاشق اینم که یه روزبدونم یکی دوسم داره وبراش مهمم که حتی بهش یک ثانیه هم فکرنمیکردم

+حس خوبیه


+راستی چندتاوبلاگ دارین؟بایداعتراف کنم قاطی کردم...


+الان بااین ادرس لینک شدید امیدوارم جایی نرید
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
صرفا یه وبلاگ توی بلاگفا بوده که به دلیل مشکلات اونجا قصد دارم منتقلش کنم اینجا. اما هنوز این اتفاق به طور کامل نیفتاده و کم کم اونجا رو حذف می کنم.

وبلاگ خانواده دوست داشتنی ما، قراره وبلاگ همه ی بچه ها باشه و جایی برای جمع شدن و حرف زدن و از هم باخبر بودن همه مون
رز صورتی دوشنبه 6 مهر 1394 01:53 ب.ظ
سلام باباییی...
خخخخ چه سناریویی رو بازی کردن این اقای اکبر اقا....
خیلی جالب بود...و برای بچه ها هم غم انگیز...
خیلی ها هستن که ما تو زندگیشون مهم هستیم...ولی به چشممون نمیان... این یه کم خوشایند نیست..
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
تا دلت بخواد از این خاطرات و ماجراها جمع شده توی زندگی ما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.