تبلیغات
بابا لنگ دراز - روز جنی
 
» تعداد مطالب :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

روز جنی
دوشنبه 6 مهر 1394 ( نظرات )
(این مطلب و چند مطلب دیگه در روزهای آتی رو از وبلاگ قبلی خودم که توی بلاگفا پست های شهریورش به رحمت خدا رفت اینجا گذاشتم تا بمونه و بقیه هم بخونند. اگر از خواننده های قبلی هستید، بابت تکرارش عذرخواهی می کنم)



راننده مسافرکش آدم آروم و جاافتاده ای بود. ولی اخلاق عجیبی داشت. اجازه نمی داد کسی صندلی جلو سوار بشه. اینو در همین مدت کوتاهی که توی ماشینش نشسته بودم متوجه شدم.

نیمه های راه تنها شدیم. خواستم از سکوت و تنهایی درش بیارم تا راه کوتاه بشه. پرسیدم : کار  وکاسبی چطوره؟

- می گذره... 

- کجایی هستید؟!

- کرمانشاهی ام، ... از وقتی ازدواج کردم اومدم تهران.

- واقعا؟ همسرتون هم کرمانشاهی هستند؟

جوابی داد که یهو احساس کردم مو بر بدنم سیخ شد : - نه ، ایشون جن هستند!

لحظاتی بین ما به سکوت گذشت. بیشتر بهش دقیق شدم. بیشتر از چهل سال سن داشت با سبیل هایی کلفت و چخماقی. نه دیوانه به نظر می رسید و نه آثاری از شوخی و سرکار گذاشتن توی رفتار یا لحن صداش حس می شد.

به زحمت آب دهنمو قورت دادم و با احتیاط پرسیدم : ببخشید، من درست متوجه نشدم! ینی واقعا شما با یک جن ازدواج کردین؟!!!

با شماتت از آینه نگاهم کرد : «یه خانم جن!»

از این بدتر نمی شد! طرف یا دیوونه بود یا واقعا راست می گفت و من توی این خیابون خلوت داشتم با یه آدم غیرعادی در مورد یه موضوع غیرعادی تر حرف می زدم. لعنت به هرچی آدم پر حرف و فضوله! یکی نبود بهم بگه آخه می میری مثل آدم بشینی سر جات و زبونت رو نگهداری؟!

رانندهه انگار بهش برخورده بود که من دچار شک و تردید شدم. شایدم هنوز دلخور بود که عبارت «خانم» رو در مورد همسر محترمه شون بکار نبردم! پرسید: «می خوای باهاش حرف بزنی؟ با خانمم؟!»

خواستم بگم من گـ..... (!) که خودش ادامه داد: مشکلی نیست ها! همینجاست بغل دست من نشسته روی صندلی جلو!!

 

تازه فهمیدم چرا هیشکی رو جلو سوار نمی کنه

یکبار دیگه با التماس به خیابون خلوت نگاه کردم. دریغ از یک پرنده! یک گربه، یک سوسک بالدار حتی!! در واقع من به همراه یک راننده ی سبیل دررفته چخماقی و به احتمال زیاد یه خانم محترم جن(!) توی ماشین به فاصله ی کمی نشسته بودیم. اونقدر نزدیک که الان می شد یک دست انسانی از سمت چپ یا یک دست جنی از سمت راست یا هردو به اتفاق هم گلومو بگیره و ...

با صدایی که انگار از ته چاه درمی اومد نالیدم: «آقا ممنون... من همین کنارا پیاده می شم!!!«



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
صحبت جانانه دوشنبه 20 مهر 1394 06:44 ب.ظ
وای خدای من
ترسیدم



+به احتمال قوی می خواسته یادتون بده که سوال پیچ نکنید مردم رو
شاید!
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
قیافه ش به آدمایی نمی خورد که بخواد چیزی یاد آدم بده!
j.a چهارشنبه 15 مهر 1394 09:29 ق.ظ
بعدش چی شد؟!؟!؟!؟!؟!!!!چیکار کردین؟!
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
دوپا داشتم، دوتای دیگه هم قرض کردم و الفرار!
سادات دوشنبه 6 مهر 1394 08:42 ب.ظ
سلام .....................
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
و علیکم السلام!
جودی ابوت دوشنبه 6 مهر 1394 06:04 ب.ظ
چقدر خوب تونستید آرامش تون رو حفظ كنید
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
چاره ی دیگه ای هم مگه داشتم؟!
سادات دوشنبه 6 مهر 1394 04:20 ب.ظ
این واقعیه؟
بابا لنگ دراز پاسخ داد:
بله. تمام خاطراتی که می نویسم واقعا برام اتفاق افتاده.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.